تبليغاتX
نون خشک
می نویسم به یاد آنهایی که فرصت نوشتنشان ندادند

بعد از حدود 2 ماه نمیدونم چرا دلم برای وبلاگم تنگ شد. راستشو بخواین هم خیلی سرم شلوغ بود و هم حوصله ی آپ کردن رو نداشتم. دیروز کتاب گزیده اشعار سیمین بهبهانی رو می خوندم که یکدفعه چشمم به این شعر افتاد.  خوندمش و خیلی لذت بردم. گفتم بگذارمش تو وبلاگ تا شما هم حالشو ببرین:

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا میکنم

گفتی اگر بیند کسی ؟ گفتم که حاشا میکنم

گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در ؟

گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا میکنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا ؟

گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا میکنم

گفتی چه می بینی؟بگو، در چشم چون آیینه ام؟

گفتم که من خود را در او، عریان تماشا میکنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران، باری مدارا میکنم

گفتی که پیوند تو را، با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم

گفتی اگر از کوی خود، روزی تو را گویم برو ؟

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم

گفتی اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم ؟

گفتم ز تو دیوانه تر، دانی که پیدا میکنم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:2  توسط سحر | 

 

وقتی به آن روز و بعد ازظهر نفرت بارش می اندیشم، بدنم از اعماق شروع به لرزیدن می کند. بعد ازظهری که روی صندلی نشسته بودم و آبمیوه ای که از صبح آماده کرده بودم را می نوشیدم. ناگهان صدای زنگ تلفن آرامش عصرانه ام را بهم زد. با خودم گفتم هر که باشد قطع می کند. اما نمیدانم چه نیرویی مرا به سمت تلفن کشانید. با امید شنیدن سلامی گرم گوشی تلفن را برداشتم. وقتی به خودم آمدم دیدم صدای پر از بغض دوستی را می شنوم که بدون سلام می گوید الهام. با خودم گفتم یعنی بازهم؟ بازهم باید الهام را در بیمارستان ملاقات کنم؟ ندانستم چطور خودم را به بیمارستان رساندم. میدانستم نباید گریه کنم اما... . صورت الهام از سه جای شکسته بود که همه ی اینها نشانگر دعوای مجددشان بود. الهام زنیست 28 ساله. 10 سال بزرگتر از من و 100 سال ضجر کشیده تر. ازدواج کرده و ازدواجی عاشقانه داشته. با چهارده سکه مهریه و حالا در هم شکسته با کودکی 8 ماهه که حتی دیدار فرزند شیرخوارش از او دریغ شده. اولین باری که دیدمش در دادگاه خانواده بود. از تعاریف خودش چنین فهمیدم که روزی وقتی از خرید به خانه برمی گشته، همسرش را در خانه (خانه خودش) با زنی دیگر دیده بود و بعد از خوردن کتکها و دیدن رنجهای بسیار به دادگاه آمده بود و قاضی با وقاحت تمام به او گفته بود از تو چیزی کم شده یا برایت کم گذاشته؟ و او بریده از همه جا درخواست احضار همسرش را داده بود و هنگامی که همسرش به دادگاه آمده بود و قاضی از او خواسته بود که کارش را توجیه کند با روی پر گفته بود: صیغه اش کرده ام حاج آقا، خلاف شرع که نبوده... . وچه بد که این آغاز شکست حرمتهایی بود که هنگامی که این شرع را می نوشتند، قلب ما زنان را ندیده بودند. حال سر انجام این زن است که در حالی که مشاور خانواده بچه ی او را به بغل گرفته، سراپا خونین روی تختی افتاده باشد که حتی قادر به نفس کشیدن بدون کمک ماسک اکسیژن نباشد. نمی دانم الهام چندمین زنیست از سرزمین فلک زده ی من که دچار این سرنوشت شده تنها می دانم اولین نیست و آخرین هم نخواهد بود. وتا زمانی که این قوانین پوسیده ی ضد بشری هست، امثال الهام نازنین ما هم هستند. نمی دانم چرا اما می دانم که نمی خواهم امتداد آن نقش تاریخی و همیشگی باشم. دیگر نمی خواهم.

می خواهم به شما خودخواهان بگویم که بجای 4 زن 40 تا بگیرید، 400 تا اصلا 4000 تا بگیرید. اما آیا می خواهید یک نسل را به تباهی بکشید؟؟؟

محبوبه ی شب را در زنجیر کنید، شادی ما را بگیرید، اما بدانید تا کنون هیچکس نتوانسته عطر محبوبه ها را به زنجیر بکشد.

 

و بدانید من و امثال من همیشه هستیم برای باز ستاندن حق الهام و الهام ها...

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:11  توسط سحر | 

 

نه هراسی نیست

من هزاران بار

تیرباران شده ام

و هزاران بار

دل زیبای مرا از دار آویخته اند

و هزاران بار

با شهیدان تمام تاریخ

خون جوشان مرا به زمین ریخته اند

نه هراسی نیست

پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است

مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است

من به این باغ می اندیشم

که یکی پشت درش با تیری تیز کمین کرده است

دوستان گوش کنید

مرگ من مرگ شماست          مگذارید شما را بکشند          مگذارید که من بار دگر در شما کشته شوم

 

هوشنگ ابتهاج(ه.ا. سایه)

 

 

 

آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سر در قفای آزادی

در محیط توفان زا ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

 

سرودی در مراسم بزرگداشت دکتر مصدق 84

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 20:9  توسط سحر | 

اَه. . . موجود موزی.

دوباره در اتاق رو باز کردم و قیافه ی پلیدشو از دور تماشا کردم...

هرچی تو چشماش زل زدم، هرچی با نگام بهش التماس کردم که بره، هرچی ازش خواستم که بدون حضور دمپایی گورشو گم کنه فایده نداشت...جونور زبون نفهم...

وای...تا اولین دیدارمون رو به یاد میارم می خوام از ترس سکته کنم. روزی که بعد از چندین ماه روی صندلی نشسته بودم و دفتر نظر خواهی رو ورق میزدم و می خندیدم. یه دفعه حس کردم یه چیزی داره با ملایمت پامو نوازش میکنه. سرمو که پائین انداختم اندام زیباش رو دیدم. دلم می خواست تمام وجودم رو داخل حنجره ام بکنم و داداشم رو صدا بزنم، اما یه دفعه همون حشره ی کثیف، با شاخکش بهم اشاره کرد که دو ماهه باهاش قهرم. تو این هیری ویری یادم اومد که دمپایی هامو توی آشپزخونه جا گذاشتم. نمی دونستم چه کار کنم. حتی حوصله ی مردن رو هم نداشتم. دلم می خواست گریه کنم... اما به خودمم اومدم و دیدم بزرگ شدم. با خودم گفتم اگه یه نفر ببینه که من با دیدن یه سوسک دارم اشک می ریزم چه فکری در موردم میکنه؟... حتی جرات نداشتم پامو تکون بدم. این آشغال نحص هم مثل اینکه فهمیده بود ازش ترسیدم. به روی خودشم نمی آورد. اگه بهش رو میدادم می خواست اتراق کنه و رو پام تخم هم بذاره... تو همین افکار بودم که یه دفعه یه قدم برداشت. ما هم از اونجایی که انسانیم و اینجور مواقع از واکنش های دفاعی استفاده میکنیم، یه دفعه آنچنان پامون رو تکون دادیم که بیچاره خودشم نفهمید کجا پرتاب شد. اما حتما توی یه سوراخ سنبه ای تو اتاق خراب شده ی من خونه داره که هروقت میام تو اتاقم داره اون وسطا ته مونده ی خوراکی های من رو نوش جان میکنه...الآنم هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه در رو ببندم و برم داداشم رو صدا کنم. آخه دو ماهه که باهاش آشتی کردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:10  توسط سحر | 

درود:                                                                                                                                            

بی مقدمه میگم...                                                                                                                           

اصلا وقت هیچ کاری رو ندارم. در واقع بهتره بگم از بسکه کار دارم وقت سر خاروندن ندارم. حالا فعلا با این قسمت از شعر بلند ای آزادی حال کنید تا بعد...

 

روی دفترهایم،

روی میز تحریرم، روی درختان،

روی ماسه، روی برف،

نام تو را می نویسم.

روی همه ی صفحه های خوانده شده،

روی صفحه های سفید،

روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر،

نام تو را می نویسم.

روی جنگل و کویر،

بر آشیانه ها و گلهای طاووسی،

نام تو را می نویسم.

روی همه ی تکه پاره های آسمان لاجوردی،

روی مرداب، این آفتاب پوسیده،

روی رودخانه، این ماه زنده،

نام تو را می نویسم.

و به نیروب یک واژه،

زندگی را از سر میگیرم،

من برای شناختن و نامیدن تو،

پا به جهان گذاشته ام،

 

ای آزادی...      

 

از شعر بلند (ای آزادی)

پل الوار، شاعر فرانسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 18:5  توسط سحر | 

 

بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد .
پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد.
مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست .
اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود.

مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد".

پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت .
مرد فرزانه پرسيد :فرشهای ايرانی تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟
پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد
مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی".
پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد.

باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد.
مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟"
پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است.
فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم :


« راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری. »

            

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:26  توسط سحر | 

وقتی بخوای باور کنی کسی رو نداری، تنها می شی. وقتی قبول می کنی که شکست خوردی، هیچوقت طعم پیروزی رو نمی چشی. وقتی به همه جا رنگ غم می زنی، دیگه شادی کیلو چنده؟ وقتی خیلی محکم و قاطع تصمیم می گیری که بری، دیگه راهی واسه برگشتن نیست. اینه قدرت اختیاری که ازش دم می زنن. اینه اون فرصت انتخابی که میگن خالق بهمون داده. اینه حرف بعضیا که می خوان با زور بکنن تو مخمون و غافلند از اینکه خودمون خیلی وقته به این نتیجه رسیدیم. خودمون خیلی وقته می دونیم که انتخابه که زندگی رو میسازه، انتخابه که اگه درست باشه زندگیو گلستون میکنه، انتخابه که به رویاها رنگ واقعیت میزنه. خب... اینو که هم ما می دونیم هم اونا. پس چرا فقط حرف میزنن؟ چرا؟ اگه انتخاب زندگیو میسازه ،پس چرا نمیذارن انتخاب کنیم؟ چرا نمی ذارن انتخاب کنیم و خودمون زندگی رو بسازیم؟ ما دلمون می خواد سرمون به سنگ بخوره. حد اقل من که اینطوری می خوام. می خوام ده بار پشیمون شم تا دفعه ی یازدهمی انسان وار تصمیم بگیرم. چرا همیشه یه نفر هست که جامون تصمیم بگیره؟ چرا؟ مگه نمی گن حقوق بشر رو رعایت می کنیم؟ مگه اینا حقوق بشر رو برا خودشون چطور معنا می کنن؟                                                                                 

 

آیا حق انتخاب جزئی از حقوق بشر نیست؟                                               

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:11  توسط سحر | 

 

نمی دونم چرا این اسم رو برای وبلاگم انتخاب کردم. جالب اینجاست که اصلا نمی دونم چرا وبلاگ درست کردم. فقط می دونم به نوشتن علاقه ی زیادی دارم. هدف خاصی از وبلاگ درست کردن ندارم و نمی خوام در مورد چیز خاصی بنویسم. تصمیم نداشتم وبلاگ درست کنم اما وقتی بهم پیشنهاد شد رفتم تو فکرش و الانم به کمک یه نفر الکی الکی صاحب وبلاگ شدم. ازش بی نهایت سپاسگذارم. تصمیم دارم از همه جا و از همه چیز بنویسم. نمی دونم مخاطبی پیدا می کنم یا نه اما امیدوارم. دیگه چی بگم؟ خب برا اولین مطلب کافیه؟                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:10  توسط سحر |