![]() |
![]() |
|
| می نویسم به یاد آنهایی که فرصت نوشتنشان ندادند |
|
نه هراسی نیست من هزاران بار تیرباران شده ام و هزاران بار دل زیبای مرا از دار آویخته اند و هزاران بار با شهیدان تمام تاریخ خون جوشان مرا به زمین ریخته اند نه هراسی نیست پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است من به این باغ می اندیشم که یکی پشت درش با تیری تیز کمین کرده است دوستان گوش کنید مرگ من مرگ شماست مگذارید شما را بکشند مگذارید که من بار دگر در شما کشته شوم هوشنگ ابتهاج(ه.ا. سایه)
آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی تا مگر به دست آرم دامن وصالش را می دوم به پای سر در قفای آزادی در محیط توفان زا ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین می توان تو را گفتن پیشوای آزادی سرودی در مراسم بزرگداشت دکتر مصدق 84 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 20:9 توسط سحر |
|
|
اَه. . . موجود موزی. دوباره در اتاق رو باز کردم و قیافه ی پلیدشو از دور تماشا کردم... هرچی تو چشماش زل زدم، هرچی با نگام بهش التماس کردم که بره، هرچی ازش خواستم که بدون حضور دمپایی گورشو گم کنه فایده نداشت...جونور زبون نفهم... وای...تا اولین دیدارمون رو به یاد میارم می خوام از ترس سکته کنم. روزی که بعد از چندین ماه روی صندلی نشسته بودم و دفتر نظر خواهی رو ورق میزدم و می خندیدم. یه دفعه حس کردم یه چیزی داره با ملایمت پامو نوازش میکنه. سرمو که پائین انداختم اندام زیباش رو دیدم. دلم می خواست تمام وجودم رو داخل حنجره ام بکنم و داداشم رو صدا بزنم، اما یه دفعه همون حشره ی کثیف، با شاخکش بهم اشاره کرد که دو ماهه باهاش قهرم. تو این هیری ویری یادم اومد که دمپایی هامو توی آشپزخونه جا گذاشتم. نمی دونستم چه کار کنم. حتی حوصله ی مردن رو هم نداشتم. دلم می خواست گریه کنم... اما به خودمم اومدم و دیدم بزرگ شدم. با خودم گفتم اگه یه نفر ببینه که من با دیدن یه سوسک دارم اشک می ریزم چه فکری در موردم میکنه؟... حتی جرات نداشتم پامو تکون بدم. این آشغال نحص هم مثل اینکه فهمیده بود ازش ترسیدم. به روی خودشم نمی آورد. اگه بهش رو میدادم می خواست اتراق کنه و رو پام تخم هم بذاره... تو همین افکار بودم که یه دفعه یه قدم برداشت. ما هم از اونجایی که انسانیم و اینجور مواقع از واکنش های دفاعی استفاده میکنیم، یه دفعه آنچنان پامون رو تکون دادیم که بیچاره خودشم نفهمید کجا پرتاب شد. اما حتما توی یه سوراخ سنبه ای تو اتاق خراب شده ی من خونه داره که هروقت میام تو اتاقم داره اون وسطا ته مونده ی خوراکی های من رو نوش جان میکنه...الآنم هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه در رو ببندم و برم داداشم رو صدا کنم. آخه دو ماهه که باهاش آشتی کردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:10 توسط سحر |
|
|
درود: بی مقدمه میگم... اصلا وقت هیچ کاری رو ندارم. در واقع بهتره بگم از بسکه کار دارم وقت سر خاروندن ندارم. حالا فعلا با این قسمت از شعر بلند ای آزادی حال کنید تا بعد... روی دفترهایم، روی میز تحریرم، روی درختان، روی ماسه، روی برف، نام تو را می نویسم. روی همه ی صفحه های خوانده شده، روی صفحه های سفید، روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر، نام تو را می نویسم. روی جنگل و کویر، بر آشیانه ها و گلهای طاووسی، نام تو را می نویسم. روی همه ی تکه پاره های آسمان لاجوردی، روی مرداب، این آفتاب پوسیده، روی رودخانه، این ماه زنده، نام تو را می نویسم. و به نیروب یک واژه، زندگی را از سر میگیرم، من برای شناختن و نامیدن تو، پا به جهان گذاشته ام، ای آزادی... از شعر بلند (ای آزادی) پل الوار، شاعر فرانسوی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 18:5 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام اهورای پاک
اسمم سحر اومدم تا ازهمه جا و همه چیز بنویسم. بنویسم چون علاقه زیادی به نوشتن دارم. بنویسم چون فقط نوشتنه که آرومم میکنه. بخونید ولی نظر هم یادتون نره. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|