![]() |
![]() |
|
| می نویسم به یاد آنهایی که فرصت نوشتنشان ندادند |
|
بعد از حدود 2 ماه نمیدونم چرا دلم برای وبلاگم تنگ شد. راستشو بخواین هم خیلی سرم شلوغ بود و هم حوصله ی آپ کردن رو نداشتم. دیروز کتاب گزیده اشعار سیمین بهبهانی رو می خوندم که یکدفعه چشمم به این شعر افتاد. خوندمش و خیلی لذت بردم. گفتم بگذارمش تو وبلاگ تا شما هم حالشو ببرین: گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا میکنم گفتی اگر بیند کسی ؟ گفتم که حاشا میکنم گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در ؟ گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا میکنم گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا ؟ گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا میکنم گفتی چه می بینی؟بگو، در چشم چون آیینه ام؟ گفتم که من خود را در او، عریان تماشا میکنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغماگران، باری مدارا میکنم گفتی که پیوند تو را، با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم گفتی اگر از کوی خود، روزی تو را گویم برو ؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم گفتی اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:2 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام اهورای پاک
اسمم سحر اومدم تا ازهمه جا و همه چیز بنویسم. بنویسم چون علاقه زیادی به نوشتن دارم. بنویسم چون فقط نوشتنه که آرومم میکنه. بخونید ولی نظر هم یادتون نره. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|