![]() |
![]() |
|
| می نویسم به یاد آنهایی که فرصت نوشتنشان ندادند |
|
اَه. . . موجود موزی. دوباره در اتاق رو باز کردم و قیافه ی پلیدشو از دور تماشا کردم... هرچی تو چشماش زل زدم، هرچی با نگام بهش التماس کردم که بره، هرچی ازش خواستم که بدون حضور دمپایی گورشو گم کنه فایده نداشت...جونور زبون نفهم... وای...تا اولین دیدارمون رو به یاد میارم می خوام از ترس سکته کنم. روزی که بعد از چندین ماه روی صندلی نشسته بودم و دفتر نظر خواهی رو ورق میزدم و می خندیدم. یه دفعه حس کردم یه چیزی داره با ملایمت پامو نوازش میکنه. سرمو که پائین انداختم اندام زیباش رو دیدم. دلم می خواست تمام وجودم رو داخل حنجره ام بکنم و داداشم رو صدا بزنم، اما یه دفعه همون حشره ی کثیف، با شاخکش بهم اشاره کرد که دو ماهه باهاش قهرم. تو این هیری ویری یادم اومد که دمپایی هامو توی آشپزخونه جا گذاشتم. نمی دونستم چه کار کنم. حتی حوصله ی مردن رو هم نداشتم. دلم می خواست گریه کنم... اما به خودمم اومدم و دیدم بزرگ شدم. با خودم گفتم اگه یه نفر ببینه که من با دیدن یه سوسک دارم اشک می ریزم چه فکری در موردم میکنه؟... حتی جرات نداشتم پامو تکون بدم. این آشغال نحص هم مثل اینکه فهمیده بود ازش ترسیدم. به روی خودشم نمی آورد. اگه بهش رو میدادم می خواست اتراق کنه و رو پام تخم هم بذاره... تو همین افکار بودم که یه دفعه یه قدم برداشت. ما هم از اونجایی که انسانیم و اینجور مواقع از واکنش های دفاعی استفاده میکنیم، یه دفعه آنچنان پامون رو تکون دادیم که بیچاره خودشم نفهمید کجا پرتاب شد. اما حتما توی یه سوراخ سنبه ای تو اتاق خراب شده ی من خونه داره که هروقت میام تو اتاقم داره اون وسطا ته مونده ی خوراکی های من رو نوش جان میکنه...الآنم هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه در رو ببندم و برم داداشم رو صدا کنم. آخه دو ماهه که باهاش آشتی کردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:10 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام اهورای پاک
اسمم سحر اومدم تا ازهمه جا و همه چیز بنویسم. بنویسم چون علاقه زیادی به نوشتن دارم. بنویسم چون فقط نوشتنه که آرومم میکنه. بخونید ولی نظر هم یادتون نره. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|